۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

شعار شبانه من

در مسير برگشت به خونه، تو خيابون ف. يه چراغ راهنمايي هست كه خيلي زود قرمز ميشه وخيلي طولاني قرمز ميمونه.
براي انتظار نكشيدن گردش به راست ميكنم، بلوار ش. رو تا آخر ميرم و دور ميزنم و از يكي از كوچه ها ميانبر ميزنم.
بلوار ش. تاريكه و درختها و گياهاي وسط بلوار انبوهند.
هر شب سرمو نزديك پنجره ماشين ميبرم و تو طول بلوار يكي دو تا فرياد مرگ بر ديكتاتور جوندار ميكشم.
بعد آسوده و خوشحال از جلوي رهگذرهاي متعجب رد ميشم و ازاونجائیکه ما بیشماریم، با خودم حس ميكنم كه اونها هم خيلي حال كرده اند.

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

نمايش ترومن by ضرغامي

فيلم نمايش ترومن (trueman show) : داستان زندگي فردي كه آدمهاي خونواده محل و شهرش بازيگر بودند. تمام زندگيش از رحم مادرتا حال (30 ،35 سال) با دوربين هاي مخفي فيلمبرداري ميشد و بصورت زنده ازكانالي تحت عنوان نمايش ترومن پخش ميشد. شهرش به نوعي يه شهرك سينمايي پر از دوربين تو گوشه و كنار بود. بيننده كم كم همراه ترومن متوجه قضيه ميشد. درك اين قضيه هم معنا بود با گذر از كودكي ذهني ترومن به بلوغ كه به عنوان نوعي تحقيق زنده ثبت ميشد. يادمه اولين بار كه متوجه شده بودم آدمهاي تو خيابون سياهي لشگرهايي هستند كه ترومن رهگذر تصورشون ميكنه، يه زن با كت دامن قرمز رو نشون كردم تا مطمئن شم.
زن بارها از اين ور كادر وارد ميشد از اونور خارج. يه بار رهگذر خيابون بود يبار تلفن ميزد يه بار روزنامه ميخريد. بقيه هم همينطور، رفت و آمد ميكردند كه خيابون شلوغ و عادي به نظر ترومن بياد.
اين رفت و آمد جمعه صبح تو تلويزيون ضرغامي برام تداعي شد. وقتي جمعه با حسرت فراوون از تلويزيون ضرغامي روز قدس و نگاه ميكردم به مدد مطالعات سينمائيي به ويژه پشت صحنه و علاقه فراووني كه هميشه به اين مقوله داشتم ، توجهم جلب شد.البته اينكار خيلي ناشيانه و ضعيف و همراه نوعي درماندگي انجام شده بود(نقد كارگرداني هم بلتم). به وضوح ديدم مسير كوچكي رو از انتها با اتوبوس بستن - كه با عكسهايي كه بعدا به دستم رسيد، سد دفاعي چند لايه گارديها رواونورتر ديدم كه مردم عادي روبه اون محوطه راه نميدادند- تو محوطه افرادي تو چند تا گروه حدودا 20 نفره با پلاكاردها و خيلي علائم مشترك ديگه ميرفتند و ميومدن . دوربين هم با اونها ميرفت و ميومد. اونجا هم پيرزني رو نشون كردم و چندين بار ديدمش.
قبلا هم از يكي از دوستان كه براي سر در آوردن از حدود جمعيت حكومت مدارها به حماسه اقتدار! رفته بود برام تعريف ميكرد كه مردمي رو با اتوبوس آوردند و آقاي فيلمبردار بهشون ميگفت بريد اونور حال اونجا رو دور بزنيد كه زياد بنظر بيايد حالا برگرديد...
يه شباهت جالب ديگه با نمايش ترومن حركت دوربين بود كه يه لحظه سوتي ميده و ميره جايي كه نبايد بره و هول و ناشيانه برميگرده. دوربين ضرغامي و ارباباش هم برا چند لحظه كه ميخواست از كلوزآپ خارج شه فضاي بسيار خالي دور اين گروههاي كوچك رو نشون ميداد و مجبور ميشد سريع زوم كنه. خلاصه كمدي بود به مولا.
ياد بچگيها كه خانم رهبري به زور مجبورمون ميكرد بريم راهپيمائي روز قدس و 22 بهمن اونم از نوع حكومتيش بخير.
ياد آزاده و بهارك كه باهاشون ترومن شو رو ديدم هم بخير.
آزاد شدن روز قدس به دست اكثريت سبز ايران هم مبارك.

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

دوره ها

يه جائي يه تحقيقي انجام شده بود و نتيجش اين بود كه سه تا فاكتور در آدمي به صورت تناوبي تغيير ميكنه . هر يك از اين سه تا دوره تناوب معين و مخصوص به خودشون دارن و تناوبا مثبت و منفي ميشن. براي هريك از حالتهاي مثبت و منفي هم يكسري صفتهايي ذكر شده بود (اعدادش دقيقا يادم نيست)

1- حالت جسمي با تناوب 21 روزه ؛ منفي: خستگي- كوفتگي بدن- بيحالي ضعف
2- حالت فكري: با تناوب 16 روزه؛ منفي : قفل ذهن-عدم درك و قوه تحليل صحيح و عدم خلاقيت و اينا
3- حالت روحي: با تناوب 26 روزه ؛ منفي: كه اظهر من الشمسه - اين اصطلاح رو از رئيس جديد ياد گرفتم-
منظور تحقيق كلا اين بود كه به اوضاع و احوال خودتون اشراف داشته باشيد و تصميم گيري ها و امور مهم فكري و ...رو بي موقع انجام نديد كه بعدا پشيموني بياره . خروجيش به درد مديرها هم ميخوره كه نيروهاشون رو درك كنند.

همه اينا رو گفتم كه بگم امروز من تو هر سه تاش تو سيكل منفي ام و 2 ساعت ديگه با رئيسم يه جلسه نسبتا مهم دارم
يه چيز ديگه هم به ذهنم ميرسه كه حال گفتنش و نوشتنش رو ندارم.

۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

پس از كوچ

- سلاخي ميگريست:
به قناري كوچكي دل باخته بود

ميتونم تصور كنم وقتي آيدا بعدها حاشيه نوشته ها و پيشنويسها و حتي كاغذ باطله هاي استاد رو دونه به دونه براي بارها بازخوني ميكرده ، چطوري اين تك بيت رو كناره يه برگه پيدا ميكنه . حاصل اين كاويدنها كه مطمئنم بارها ازاشك آيدا تر شدن، ميشه :
مدايح بي صله احمد شاملو

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

با خودم - با خدا

فكر كن صاحب يه ثروت افسانه اي و بيحساب باشي شامل تمام ذخاير نفت ايران + يه قشون عظيم مجهزبه انواع سلاح + كلي نوكر و چاكر و بله قربان گو،،، و بدتر يا بهتر از همه جماعتي كه تورو نماينده خدا ميدونن و يه جورايي از آسمون افتادي براشون. بعد مطابق ميل يا مصلحتت كاري - كه يه كوچولو بيعدالتي هم توش هست- با رعيتت ميكني و اونا يه كوچولو شاكي ميشن و تو يه كوچولو احساس خطر ميكني.
واقعا ميتوني قضاوت كني كه براي از دست ندادن همه اينها چند درصد ازپتانسيل قساوت و ددمنشيت رو خرج ميكني؟
ميتوني قضاوت كني؟
.
.
.
يا اگر به خاطر پاره اي از عقايدت كه محكم بهشون ايمان داري اسير بشي ... بعد در معرض تجمعي از آموخته هاي روان شناسي شكنجه قرار بگيري -به نوبه، جسما هم به خدمتت برسن- واز عزيزت در مقابل چشمت هتك حرمت بكنن و چند تا جوون رو مقابلت آتيش بزنن و ... چقدر امكان داره بشكني و اقرار كني عقايدت توهم بوده و پسشون بگيري؟؟؟
از خدا ميخوام در مورد هيچكي قضاوت نكنم تا خودم در همون شرايط محك نخوردم يا حتي تا حدي لمسش نكردم.
يا نور : كمكم كن بدون تعصب فكر كنم ، قضاوت كنم و تصميم بگيرم.

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

سلام

در اين ظلم بيكران كم چيزي نيست اگر هر روز تازه بشيم وتازه بنويسيم وهمديگرو تازه كنيم ...
تا اين لحظه تو اين عمر 28 ساله ايمان آوردم كه مي‌شه هرروز از نو شروع كرد ، ميشه دوست داشت و دوست داشتن رو ياد داد .
حتي به اونهايي كه بزرگترين غم رو به دلم ميارن، اونهايي كه خون دوست‌ها، همكلاسي‌ها و هموطن‌هاشون رو به راحتي مباح مي‌دونند. با طراوت باشيد، با من؛ سلام!